به فاک می رو اما رفیق آهسته تر می رو.
پ.ن۱: میرا حرفامو تو ایمیله جدی بگیر خواهشا.
پ.ن۲: واقعا چیزی برای گفتن ندارم.
...!

قدمهایم را کند میکنم در پشت تو که سوت میزنی. به باران میگویم ساز بزن من از تخت بلند نمیشوم. مینشیند ساز در دست میگیرد نغمه سوزناک تنهایی سر میدهد من از حجم خودم کم میشوم به خواب میروم پرواز میکنم در ارتفاع نسبتا کوتاهی از سطح پیاده رو، باران ساز میزند باران می آید مرد مینشیند روی نیمکت نیم خیس و گریه میکند بزن باران صدای ساز تو کرختم میکند بلند نمیشوم مرد مستقیم به روبرویش که باد درختان را میرقصاند فحش میدهد میگویم گوشهایت را بگیر تو آنطرفتر بازی میکنی و من با چرخشهای تو به گرد تمام برگهای ریخته به دور درخت میچرخم... مرد میپرسد اینجا کدام خیابان است؟ همان خیابان که اخرین بار بوسیدمت باران... یادت نیست؟ همانجایی که نشستی بمان و سازت را بزن الکل نمیگذارد تکان بخورم حتی در اندازه بسیار کمی از محل قرار گرفتن سلولهایم... باران ساز میزند من گوش میکنم و مرد گریه میکند من شما را کجا دیده ام؟ در کوچه پس کوچه هایی که بوسه های دزدیده شده طعم لبهایمان را عوض میکرد طعم بزاقمان را؟ یادت هست مرد؟ روح من گم شده بود و تو تنم را برداشتی به پلیس خبر دادم و گفتم به من تجاوز شده ... به من میخندیدند... مرد یقه بارانی اش را بالا میکشد باد تندتر میشود من روی تخت رودی از کنار چشمانم آغاز میشود تو سیگاری میگیرانی و برای من از خاطرات آخرین روزهای پائیز پر مردت حرف میزنی... از روزهای بوسه و لبخند... از روزهای تجاوز و سکوت ... از روزهای اطاعت... گریه میکنم، گریه میکنی از این روزها میگویم... از نشستن از گریه کردن از خاطرات باران و سازش از گذر زمان و تمام شدن ،از این روزها میگوئی از بیهودگی از روزهای عصیان از فرار از سیگار و طعم تلخ قهوه های فراموش شده سرد روی میزهای کثیف کافه ها. باران می آید مرد دستان تورا میگیرد تو اشک در چشمانت حلقه میزند باران فرار کن بس است اینجا همه من و تورا میشناسند ... من فرار نمیکنم آقا من اینجا نشسته ام و ساز میزنم من لبهای هیچ پسری را نبوسیده ام... این پسر؟ سینه های درشت و شهوانی من؟ هیچگاه هیچگاه. شما آقا؟ میخواهید به من تجاوز کنید؟ من؟ خود من؟ باران ساز نمیزند نگاه میکند رود کنار چشمم عصیان میکند باد قطع میشود دست تو در دست پیرمردیست که جوانی مرا در جیب عقب خود با عکسی کهنه به یادگار نگاه داشته است.باران ساز بزن... باران ببار محتاج صدایم باران... دیگر از ما گذشته. دستت را به من بده دیگر چیزی نمانده به انتها سیگار دیگری روشن میکنی به چشمهای آب آورده ام خیره میشوی و میخندی... آقا اشتباه گرفته اید من دیگر باران نیستم من اشتباه گرفته ام؟ این دختر من است که دستش در دست شماست... همان که در پارک بازی میکرد شما هم همان که فکر میکرد، فحش میداد، گریه میکرد.
باران ساز بزن باران می آید صدایش با هم مینشیند من باید بخوابم کمی نیاز به خواب دارم الکل در تمام وجودم رسوخ کرده سیگاری گوشه لبم بگذار .
پ.ن1: فعلا حوصله داستانهای کافه رو ندارم.پ.ن2:این چه وضعشه؟ چقدر تو کامنتا مزخرف میزارید از کافه بدتون میاد؟ بیاد . خب به درک اسفل و سافلین به من چه؟ چرا تو وبلاگ من عقده های فروخورده تون رو فاش میکنید؟پ.ن3: میرا جان خوبی رفیق؟ پ.ن4: داستانهایی که مینوشتم مال رستوران گودو بود نه کافه گودو... مال چند ماهه پیش الان دیگه اونجا نیستم.پ.ن5: دوستانی که میان کافه من رو میبینن: ببینید اگه فکر میکنید اومدید باغ وحش و یه موجود عجیب غریب دیدید بهم بگید تا از این به بعد بلیط بفروشم. چه وضعشه؟ هی پیغام میدن وای ما دیدیمت آخ ما دیدیمت اوف ما دیدیدمت... در فلان حالت دیدیمت دستت تو دماغت بود دیدیمت داشتی کتاب میخوندی دیدیمت داشتی میخندیدی دیدیمت داشتی مخ فلانی رو میزدی دیدیمت... بابا شماها همه گجت... مگه دیدن من چیه که اینقدر با خودتون حال میکنید؟ ادرس رو دارید کافیه بپرسید منم که گاو پیشونی سفید خب اگه نبینید خنگید عزیزان دل من. پ.ن6: ای آقا بشین بریم مسافر نیست این موقع شب که. من کرایه اون یه نفر رو هم حساب میکنم.پ.ن6/1: راست میگه آقا بشین بریم بابا مردیم از خستگی.پ.ن6/2: ... (یعنی سکوت)پ.ن7: ها؟پ.ن8: میدونم یه پ.ن مهم میخواستم بنویسم ولی یادم نیست.پ.ن9: یادم اومد مینویسم.پ.ن10: آها یادم اومد: یه آگهی بود که یکی از دوستان بی باک ما خواست تو وبلاگم براش بزنم:توجه توجه: نصب نوار بهداشتی در اسرع وقت در محل بدون درد، بخیه و خونریزی... با ما (اون دوستم) تماس بگیرید.
خب پس از ساختارشناسی فضای کافه و توضیح چند تن از مهمترین المانهای تشکیل دهنده آن ، امروز میرسیم به توضیح بعضی از عناصر جنبی تشکیل دهنده این خراب شده.
آشپز1: روزهای اولی که من اونجا کار میکردم یک شخص حکیم و با تجربه و دنیا دیده در نقش آشپز ما رو همراهی میکرد. این شخص با نام داوود هیچ نیازی نبود حرکت محیرالعقولی بزنه تنها کافی بود حرف بزنه... چند مثال از حرفها و گفته های گهربار ایشون:
یک شب توی یک اتاق من به همراه برادر کوچک مهربان و دوست داشتنی و خوشگلم(به چشم برادری) همراه با این آقای داوود مشغول نگاه کردن امپراطوری درون اثر لینچ بودیم. این فیلم هنوز وارد بازار فیلم ایران نشده بود وحید(همون برادره) این فیلم بسیار کمدی را از فرودگاه از دوست گرامیشان گرفت و آورد تا نگاه کنیم. فیلم شروع شد و ما جذب دیدن فیلم بودیم که استاد داوود زبان گشود:
- من این فیلم رو دیدم، آره فکر کنم اینو یک سال و نیم پیش دیدم...!!!!!!!
من که از دیدن فیلم پرپر شده بودم تنها برگشتم و نگاهی به استاد داوود کردم، نگاهی از سر تعجب. این شخص با 35 سال سن هنوز دیپلم اخذ نکرده آخرین فیلم لینچ رو که تنها چند ماه از پایان ساختنش میگذشت را یکسال و نیم پیش دیده است؟ آیا این منطقی است؟ آیا این منطقی نیست؟ آیا منطق خودش منطقی است؟ ترجیح میدهم به هیچکدام از این سوالها پاسخی ندهم.
مثال۲: نجاری داشتیم بسی نجار. هنرمند در ساختن صندلیهای زهوار در رفته. صندلیهای یک بار مصرف. خبره در امر خرابکاری با معده ای بس وسیع همراه با باک ذخیره که به گاو گفته گه خوردی. روزی استاد داوود با این هنرمند بزرگ به گفتگو شدند. استاد داوود به هنرمند گفت:
-هیچ تا بحال در مخیله ات گذر این سوال افتاده است که این فر گردان پیتزا پزی ما چگونه به کار است؟(یعنی چگونه کار میکند)
هنرمند بسی تامل نمود و گفت:
- به آتش است که کار میکند؟
استاد داوود چون نگاهی عاقل اندر صفیه به وی انداخت و وی را خجلت داد بدو گفت:
بس زود است که ترا چونان علمی دهم لیک دانم که گر طالب دانش آن شوی و در پی آن افتی بس به بیراهه خواهی رفت و ایام شباب خود تباه خواهی داشت. ای هنرمند آن زمان که پیتزا بر سطح این فر نهاده میشود و به دستگاه دخول میکند شروع به چرخیدن میکند در آن پشت اتفاقاتی بسا حیرت آور می افتد. این طعام ابتدا درون گردونه هایی بالا و پائین میشود و سپس با لیزرهایی که در آن تعبیه شده که بدان نور رسانند این طعام پخته میگردد و در انتها دم کمی از آتش به آن میخورد تا بی نصیب نمانده باشد و این طعام بس لذیذ از این سوی خروج میکند... پخته و آماده. این فر را من و شیخ همایون بن جهانگیر غنی زاده از ممالک دور وارد کرده ایم و بسیار مطاع گرانبهائیست. ۶۰ میلیون پول آن را داده ایم.
هنرمند با میخهایی که در جیب داشت خود را میخکوب کرد به نشیمن گاه، تاملی چند نمود و حال بر او خوش گشت و در میان کافه جامه بدرید دوید و بسی گریست.
این استاد داوود گرانقدر از این تمثیل ها بسیار داشت. از معشوق هایی که صف میکشیدند تا مسافرتهای خارجه و کتابهای چاپ کرده تا دوره های کماندویی ای که دیده. من همینجا از نوشتن در مورد این استاد والا مقام دست میکشم چون که میدانم شما خوانندگان محترم تاب شنیدن باقی گفته های این استاد را نخواهید داشت. در صورت نیاز به اطلاعات بیشتر حضوری اجرا میکنم گفته هایشان را.
پ.ن۱: من از همه معذرت خواهی نمیکنم... تنها از میرا معذرت خواهی میکنم بابت غیبت صغرایی که داشتم.
پ.ن۲: راستی چه خبر؟ خوبید؟
پ.ن۳: هیچی... این پ.ن رو نوشتم تا تثلیث رو رعایت کرده باشم.
پ.ن۴: دقایقی چند پس از اینکه رضا صدیق بچه بورژوا این پست رو خوند من پرولتار ساده زحمت کش خلق ستم کش رو مجبور کرد اینجا ازش معذرت خواهی کنمو با این کار هم تثلیث رو به هم زد هم بهم زور گفت. باشه آقا معذرت...(شبنامه: همه با هم بگید مرگ بر صدیق)
...!